تبليغاتX
سکوت وحشی


سکوت وحشی

...

به نام ایزد راستین

 

یک کتاب...

کوه زردشت...

اشک سیاوش...!زحمت کاوه...

قصه های یک نسل غریب...

وحالا!

همه از ترس خوابند

قصه ها کهنه...

جوانان بر صلیب...

عاقلان کافر!

من شکستم...

تو بریدی...

خواب مرگ آرزو شد...!

هم مسیحی هم یهود

همه کافر به جز دین عرب!

زردشتیان گمنام...

خسته ام...

خسته از احمد از آن آبادیم...

خاکسترم خونین رنگ...

نغمه هایم ساز جنگ...

هم وطن آن روز که شمشیر برد...

بر دست ما زنجیر خورد...

زندان

جای من خالی!

نغمه ی تاریک...

من به تو دارم امید...

دین شمشیر حق ما نیست...

برخیز... برخیز...

 

سیاوش آریا مهر...

12/8/88

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 1:3 توسط سیاوش| |

به نام ایزد راستین

 

در امواج تشنج زای یک رویا...

کشتی بی ناخدای سرنوشتم را...

به سوی ساحلی مبهم میزارم!

و...میرفتم...

ابرها آکنده از خشم و

هوا تف کرده و مسموم...

وبارانی از آسمان شک فرو میریخت!

هوا میمرد...

نفس میمرد...

دل مرغان دریایی ترک میخورد

عجب گرداب بی رحمی

همان مسلخ...

همان مقتل...

همانکه قطع میکرد

گردن رگهای بودن را...

به زیر دشنه و خنجر(( سیه پوشی))

رقم میزد کتاب سرنوشت لال و کورم را...

عجب!

حتی همان کشتی

که روزی ناخدایی را طلب میکرد

ودر جوش و تنشهای غبار آلود و طوفانی

نگاه گرو ساحل را صدا میکرد

هیاهوی صدف هارا

کنار ماسه های سبز پیروزی صدا...

نمی فهمند...

در آن گرداب روحش حبس و زندانی

شناور در سیه چال پریشانی

وحالا...

از فراز و قعر این دریای تنهایی

صدای ضجه های من نمی آید...!

صدای بادبان کشتی بی ناخدایی هم نمی آید...

نوای موج تکراری به پای خشک ساحل

سخت می نالد...

که گریبان پاره های سرنوشتی را به لب دارد...

از آن رویا...

 از آن دریا...

از آن امواج تشنج زا...

از آن کشتی...

از افکارم فقط یک هیچ میماند...

ودیگر هیچ...

 

سیاوش آریا مهر

4/7/88

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:34 توسط سیاوش| |

به نام ایزدراستین

 

نیمه شب باز خیال مارو...

گشنه ام بود در کنار نان...

گرمای وجود,ناله ای خاموش!

چه میخواهم؟

چشمهای بکروساده؟

نمیدانم...

بزن بر ریشه ی این سرو

بزن بر تارو پود درد

بزن...ای جان کنده ای پیر است

بزن بر من...

بزن.

ساقه هایم پر از پاییز...

رهایم کن...

بزار تنها بمیرم...

نخندم تا جوابم را نگیرم...

کنار سایه ی آتش

بسوزانم...بسوزانم...

که از سرما نمیرم...

مر با این همه زجر

بدون قصه ی مادر...

بخوابم تا ندانی

که روحم از تنم رفته...

از این شبهای نورانی

رسد آخر به من لقمه ی نانی؟

چه سیر گردم از این نان...

که با خون دلم خیسید...

برو...آسوده خواهم مرد...

 در این دریای طوفانی...

 

سیاوش آریا مهر

29/6/88

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 12:8 توسط سیاوش| |

به نام ایزد راستین

پیرزن تنها...

قصه میگفت...

خانه اش خشتی!

ناله اش خسته...

وصیت کرد خانه ام سبز باشد...

از خم چنبر...

با موهای سپیدش...

پند میداد...

من وچند نامرددیگررا...

پیرزن مرد...

تنهاییش باقیست!

خانه اش ویران...

وصیتش حیران...

مانده اش... فرزندان بد نام....

سیاوش آریا مهر

۱۹/۶/۸۸

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 13:49 توسط سیاوش| |

به نام ایزد راستین

آه دریا...

کدامین قطرات را ترس برداشت...

واژه ی تنهایی...

میشناختم لاله ای

در آن آغوش سرد

خواب میدید...

اشک پرازدرد...

آخرین کتاب...

در آن ناقوس وحشتبار!

واژه ی مرگ

بدان لحظه...

بدان هنگام

که تو تنهایی

ویک واژه

زندگی...

آخرین افکار خاموش

فاحشه ای دیدم...

گریه میکرد...

کبودیهای عریانیش را!

ناله های یک تن خسته...

بازیچه ی مردان نافرجام...

زندگی را وصله میکرد...

جامه میخواست...

لباسی در خور کبودیهای حیرانی!

به قلبی دوخته بود

آن چشمان باکره را

انتظار حجله گاه پر وصله

گوشه ی خرابه های آسمان

زنی دیدم...

به دنبال ستاره ای سبز

تجزیه میشد...

غسل دادند!

دیشب.......

فاحشه ای که کفش...

از وصله های زندگی دوخته بود...

سیاوش آریا مهر

۱۸/۶/۸۸

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:46 توسط سیاوش| |

به نام ایزد راستین

دیشب میخواندم ...

شاهنامه ی حافظ!

در آن بیت ارسطویی

انگیزه ی سقراط...

افلاطون دید

شام آخر را!

شایدهزیان گویم...

ولی در خواب

شکسپیر خندید و...

هومر از او ترسید!

سیاوش آریامهر

۱۵/۶/۸۸

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 19:48 توسط سیاوش| |

به نام ايزد راستين

 

شقايق هم لرزيد..!

ناله اي؛ ازساقه او راچيد...

سكوت من چه پر فرياد

فرياد من خاموش...

گوش كن ايزد

سياوشت تنهاست...

رودخانه شدم در كوير

صداي شرشر شنها!

براي لحظه اي در حوض

ديدم قطره اي تنها...

مرا درياب...

مرا اينجا...

با اين همه زجر

 نذار تنها... نذار تنها...

سياوش آريا مهر

19/6/88

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:29 توسط سیاوش| |

به نام ايزد راستين

 

جمعه ي خاكستري من...

اين اشكها جايز نيست

غم به دوش داري در اين غربت...

كاش آنروز خورشيد نمي خوابيد...

شير آرزو هارا مرگ نمي بلعيد...

بس است...

 هرچه بيهوده بودم بس است...

سرب گلويم داغ شد...

خون هايم اشك

رگهايم سرد

برگهايم زرد...

پوسيدم در اين پس كوچه ها!

آغاز كن آغاز...

بگو به اين ابر فرو مايه...

بشكن سكوت اين ويرانه؛

فرياد برآر بر درد

نابود كن اين بتخانه...

شمشير تو درد است

فرياد كن اين درد را

اين است آغاز اين تركش...

نابود گر و آغاز يك جنبش...

شعر من را رود كن

درخون خود آدم...

سخت است ولي زيبا

نقاشي این خانه!

روياي من در خواب

آزادي اين خانه...

مرگ زيبا تر از

 زندگي در اين ويرانه...

 

سياوش آريا مهر

19/6/88

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:11 توسط سیاوش| |

به نام ايزد رستين

 

برخيز از خواب رستم...

سهراب تو تنهاست

سياوش را درياب

شد اسير اين صحرا...

كشتند كورش را...

اهورا را...

مهر ايزد شبها

همه تنها تراز دريا

خاك ايران است

 بازيچه ي اعراب...

كاش ميمردم...

كاش نبودم...

نميديدم...

كاوه شده تنها...

 

سياوش آريا مهر

11/6/88

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:9 توسط سیاوش| |

                                       به نام ایزد راستین

 

                                   نگاهم به توست خدایا

                                    شب من آواز میخاهد

                                       در سکوت وحشی

                                  فریاد خاموش میخاهد...

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 15:29 توسط سیاوش| |


Design By : Night Skin